درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان هديه الهي ماجراي من و عشقم
امروز صبح قرار بود با عشقم بريم كوه از ذوق ديدنش 2 ساعتي زودتر بيدار شده
بودم اما نمي دونم چي شد نشسته خوابم برد و يهو با صداي گوشيم از خواب پريدم
حواسم به ساعت نبود فهميدم ساعت 8 شده و عشقم اومده و من نبودم نفهميدم چطوري
حاضر شدم و خودم و رسوندم به عزيزم .خيلي اعصابم بهم ريخت كه عزيزم رو معطل
كردم اما اونقدر گل و خانومه اين دختر كه به روم نياورد و خلاصه رفتيم .يه روز عالي
وخوب بود با هم تله كابين سوار شديم و رفتيم تا ايستگاه پنجم .صبحونه خورديم و كلي
حرف زديم و عكساي خوشگل خوشگل گرفتيم و تو راهه برگشتم عزيزم سرش رو
گذاشت رو شونه منو دستم گرفت و منو با خودش برد به آسمونا به اون ور سرزمين
روياها همون جايي كه خودش ازش اومده.خيلي خوب و رويايي بود و هر چي فكر
ميكنم كلمه اي پيدا كنم تا وصف كنم امروز رو چيزي به ذهنم نميرسه.بعد اومديم
از عشقم جدا شدم و اومدم خونه كلي خوابيديم .شب هم من خيلي نگران فردا بودم
آروم و قرار نداشتم كه عزيزه دلم خانمم با حرفاش كلي آرومم كرد .خيلي گلي تو
عزيزم فهميدم كه از همون موقع كه تو راهه برگشت حرفه اين قضيه رو زديم
عشقم كلي ناراحت بوده اما بخاطر من به روي خودش نياورده و بعد از خواب هم
كلي برام دعا كرده الهي كه من فدات بشم .خدايا خودم و عشقم و ميسپارم دست خودت
هميشه و همه جا هوامو داشتي اين بارم چشم اميدم فقط به خودته. نظرات شما عزیزان: شنبه 18 آبان 1398برچسب:, :: 3:12 :: نويسنده : وحيد
![]() ![]() |